تبليغاتX
برزخ
 

..........پر ازگفتنم وچیزی برای نوشتن ندارم

خداحافظ تاوعده دیدار

قرارمون که یادت نرفته!!!!!!!!!

=============================================================

 

هنوز هم برای سبز بودن می جنگیم هریک به طریقی

به امید ریشه کنی ظلمی این چنین!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 9:15 |
 

تا حالا ماه دندون دراز دیدی؟ من دیدم ٬خیلی هم احساس خوشگلی

می کنه!

عشق از همه جا فوران میکنه غیر از اون جایی که باید،انگار با یه چوب پنبه

گنده یا با انگشت پتروس

فداکار راهش رو سد کردن!

چه فرقی می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا هیچی سر جای خودش نیست،بعضی وقتا به این فکر می کنم

نکنه خدا هم سر جاش نباش!؟

اگه قرار باشه ما آدما خدایی کنیم اونوقت چی میشه؟ کی می دونه؟

یه چیزی در حال انفجار !شاید سر من

 

 ==============================================================

 

از خیلی چیزا و کسا دلخورم ،بیشتر از همه از خودم از اینکه چرا موندم؟چرا دار م خلاف میل

باطنیم پیش

میرم .کابوسای شبانه خواب و ازم میگیر و وحشت روز زندگی رو

دلتنگ خیلی چیزام که تو یکی از اونایی ، مدتها انتظار کشیدن بی هدفی رو برات عادت می

کنه

گاهی دلم می خواد فقط به خودم فکر کنم واون کاری رو انجام بدم که شادم می کنه ،شاید

همین روزا

زیر همه چی زدم و این کارو کردم

امیدوارم بتونم پرده ضخیم فراموشی و رو خیلی چیزا بکشم

 

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 2:29 |
 

تمام زندگی ام هذیانی مبهم شددر کابوسی

همیشگی ٬

 

 آشفته از خواب پریدم 

 

و پایان این کابوس زرداب تلخی بود که با دردی

جانکاه بیرون ریختم 

 

==============================

 

*به زلالی دریا هم که باشی هنوز در چشمان من کدری

*انقدر همه چیز مسخره شده که از تر س سردم شده!!

*کم کم داره صبرم تمام میشه ٬اینو به خدا هم گفتم

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 17:48 |
 

به خاطر می آوری ان روز گرم را که شرجی چشمان تو بیش تر از شرجی

روزهای تفتیده  تابستان

 بود،صدای قلبت و انقباض عضلات صورت سرخت همراه آن بی حسی

وضعفی که وجودت را فرا

 گرفته بود 

من که نفهمیدم و هنوز هم نمی فهمم که چه بودو چه شد و چه

 هست!!!!!!!!!!!!!!!!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند

که مکدر شود آیینه مهر آیینم

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 0:27 |
 

سست اعتقاد به ایمانی نگاه می کنم که غرق در معصومیت کودکی وکدر از اتفاقات   بزرگ سالی

 در حال از دست رفتن است

چنان خیره نگاه میکنم به دور که انگاری چیزی نزدیک و روشن میبینم در خاکستری مر  ده درونم 

 به دنبال شیطان سیاه می گردم که گناهم را به گردنش بیاندازم،  که می دانم فریب است،

شیطان می شوم وقتی از ترس زندگی به فکر مرگ می افتم در   هراس از اینده ای که چندان مبهم

 

 نیست، از رنج روزهایی که گذشته، در حسرت خاطراتی که در اوج کمرنگی روشن تر از

 روزند و در بن بستشان گرفتارم و دل شوره ای مداوم که در هیچ پستویی خانه نمی کند    

........................................................................................................................................................................................

          

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 2:8 |
دلم مثل همیشه لرزید

خالی از فایده

کاش نبودی که بپرهیزم از نگاه کردن

اما نه!

لرزشی زیباست در قلب من

نگاهم را می دزدم که لو نروم

دوست دارم بی پروا نگاهت کنم

گذشته نمی گذارد

غرق در افکار موهوم

سراپا ترس

به رو برو نگاه می کنم

...................................................................

پ.ن

ترس از احساس نا امنی به مراتب خیلی بدتراز خود ناامنی......

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 15:47 |
 

غرض نرسیدن بود و

مقصود رسیدن

اتفاق میانه ی راه افتاد.

پ.ن

نور درست از جایی به داخل امد که حتی هوا هم نفوذ نمی کرد...........!

یه نور حقیقی

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 20:10 |
سلام

 میدونی چند وقته حتا یه سر کوچولو هم نزدی

 میدونی که نمیتونم بیام دیدنت وگرنه این همه انتظارنمی کشیدم

 دلم لبریز حرفهایی که فقط میتونم به تو بگم

میدونی چیه؟

حرف و تنهایی وهزارتا چیز دیگه همش بهانه است

این دلم که برات تنگ شده خیلی زیاد

 اهل نامه نوشتن نیستم ولی مجبورم

 خیلی دوست دارم مثل گذشته قبل از اینکه صدام رو بشنوی خودت اومده باشی............   

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 2:1 |

 

بیکران ابی اسمان به جستجوی ستاره ای می گردم که وجود ندارد  رویای

در اغوش کشیدن ماه را دارم

که امکان ندارد  داشتن ارزویی که هیچ وقت نداشتم

کابوسهایی که تمامی نداردو وجودی لبریز از تیغهای نامریی

افکارم را قیچی میکنم شکاف می دهم به انها حمله می کنم  همه کار می کنم که

شک نکنم اما نمی شود

 

حسرتی همیشگی است این بی

 

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 10:8 |
 

بذر احساس را در کویر کاشت

وقتی هرزگی را

صداقت پنداشت

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

تنها ارزوم میشه مرگ وقتی روزمرگی میاد سراغمومجبورم سعی کنم نشون بدم خیلی روفرمم

تازه بعد همه ی اینا باید جواب همه رو هم با خوش اخلاقی داد تا به هت گیر ندن

که باز چت شده؟!

+ نوشته شده توسط سارا در و ساعت 11:22 |


Powered By
BLOGFA.COM